حكيم زجاجى
461
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
دوم كامران شاه مسعود بود * كه فرزند فرزانه محمود بود به مى خوردن از « 1 » خسروى دور شد * چراغ دلش نيز بىنور شد قزل ارسلان را مى ناب كشت * ورا ناگهان خصم در خواب كشت اتابك ابو بكر از باده مرد * ورا از ميان سيلى از باده برد 380 چه مايه سران را كه مى پست كرد * خرد را و جان هر دو را مست كرد به هرجا كه شد باده ، مانند باد * قدم زآنميان عقل بيرون نهاد يقين دان كه خون روان است مى * ببُر اى دل نا [ مپرور ز وى ] از آن پيش كارد دلت زير خاك * كند ناگهانت به خوارى هلاك حرام است خونريز از او دورباش * اگر نى ، زند بر دلت دورباش 385 امين را دل و ديده تا باده برد * دل و جان و تن را به مى درسپرد ز طفلى بدان كار مشغول بود * ز شغل دگر شاه معزول بود زره برده بودش مى ناب و نى * نبودى جدا نيم ساعت ز مى به بازى جدا گشت از آن خسروى * چو مىكرد ان . . . سرانجام روزى درآمد ز پاى * به دست يكى ناكس خيرهراى 390 كريم جهان بود و آزاده بود * ورا عيب ، اين خوردن باده بود سر دولتش باده در خواب كرد * ورا سرنگون بادهء ناب كرد ز ناگاه سيل شرابش ببرد * بر دشمنان باده آبش ببرد چو شد چيره بر عقل او جام مى * شهى داد برباد ، از ناى و نى دريغا كز آن خسرو ماهروى * به خاك اندرون رفته چون ماه ، روى 395 احوال گوينده با مخدوم سعيد طاب مثواه « 2 » مرا پيش از اين بود دل با شراب * همان گوش جان سوى چنگ و رباب ملك صدر دين بود سردار من * كه نيكو بد از فضل او كار من مرا بر فلك برده بود از كرم * نشاندى شب و روز مى بر درم
--> ( 1 ) آن ( 2 ) بنامه